آبِ وِلرم بریزید ...!

آب ولرم بریزید. نیم ساعت آبِ ولرم. روی گوشتِ سوخته با اسید. پیراهنش را دربیاورید. اگر چسبیده این کار را نکنید. مراقب باشید آب مانع تنفس نشود. آب گوهر آبادانی است، به خصوص آن لحظه که با اسید ترکیب می‌سازد. گوشت و آب می‌روند در دریچه‌ی فاضلاب. صورت زن شسته می‌شود، مثل هر شب که آرایشش را پاک می‌کند. اینبار ولی شُستن یک گام عقب‌تر است. خودِ خودِ صورت شسته می‌شود. «زیبایی»، این ذهنی‌ترینِ مفاهیم، وارد واکنشی شیمیایی شده است. به آب نگاه می‌کند که می‌چرخد در دریچه‌ی چاهک. آب باید صاف باشد که خود را نظاره کنی در آن، اما او در همان تلاطم و چرخش به چهره‌ی خویش می‌نگرد. این آخرین لحظات است. باید ثبت کند. پس از آن، دیگر آن خودِ پیشتر نیست. زمان می‌ایستد در آن لحظه. او بَعد ندارد. دست بر پوستش می‌کشد:این کیست؟! مادران را دیده‌اید که تصاویرِ جوانی خود را به فرزاندانشان نشان می‌دهند و می‌گویند «چی بودیم و چی شدیم!»؟ زنانی که سالهاست فرسایشِ زیبایی و جوانی را در صورت خویش به تماشا نشسته‌اند و هنوز باور نکرده‌اند. حال باید آنهمه سال تحلیل را در دقیقه‌ای فشرده و چگال بپذیرد. چروک می‌شود. مچاله. سنگین. از آینه‌ها می‌گریزد؛ اما روزهایی هم هست که می‌رود پشت ویترینِ یک مغازه، به لباسها نگاه کند. چشمانش بر لباس‌ها تمرکز کرده‌اند که ناگاه پیراهن‌ها محو می‌شوند و در شیشه خود را می‌بیند. می‌خواهد مشت بزند، نمی‌تواند. می‌دود. او همیشه می‌دود. وقتی دارد قدم می‌زند. وقتی که خوابیده است. وقتی که شیر را می‌بندند. وقتی که مصاحبه می‌کند. می‌دود. نمی‌رسد؛ نه به آب، نه به هیولایی که با موتور در حالِ دور شدن است. اصلاً برسد. دیگر چه فرقی می‌کند؟ واقعاً چه فرقی می‌کند؟

 
 
 
/ 0 نظر / 16 بازدید