شهدا و چادر ...

خونریزی شدیدی داشت . . .
داخل اتاق عمل، دکتر اشاره کرد که چادرم رو در بـیارم
تا راحتتر مجــروح رو جابه جا کنم.
گوشــه ی چادرم رو گرفت و بریده بریــده گفت :
                            من دارم مـیرم تا تو چــادرت رو در نیاری
چـــادرم در مشتش بود که شهید شـــد . . .

 
 
 
/ 6 نظر / 6 بازدید
هیچکس

سلام پسر خوب زیبا است و چه مطلب قشنگی [گل] خدایا کمک کن که همگی حافظ چادر خاکی باشیم. [گل]

فاطمه

سلام مثل همیشه عالی بود ممنون[گل][گل][گل]

آیسار

سلام.وبلاگ فوق العاده ای دارید...متن ها بسیار زیبا هستند...موفق باشید...

الیاس

عالی بوددددددددددددد [گل] √روے زمینے زنـבگے مے ڪنیم ڪـﮧ פֿــوבش رو " جو " گرفتـﮧ ! בیگـﮧ تڪلیـف آבماش معلومـﮧ..!!

مریم

شک نکن درست در لحظه آخر، در اوج توکل و در نهایت تاریکی نوری نمایان می شود، معجزه ای رخ می دهد خدا از راه می رسد...