چقدر تشنه بودم

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
 
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند

دست می برد بطری آب را بر می دارد

... کمی آب در لیوان می ریزد
 
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...

 
 
 
/ 1 نظر / 18 بازدید
هیچکس

سلام عادل خان بدجوری رفتی تو کار مطالب خاص و طعنه ای !! این پُست و پُست بالایی بدجوری طعنه میزنی !! حالا به کی و به چی ؟؟ من که نمیدانم ولی جالب بود. [گل]